قمار زندگی
اما فکر می کنم برگ برنده دست اوست.
زندگی نه یک اتفاق که یک هنر است
اما فکر می کنم برگ برنده دست اوست.
استیضاح وزیران پس از وصول شدن به دلایل ماورایی یکی پس از دیگری منتفی می شود و همه امضاهایشان را در اقدامی هماهنگ و دشمن شکن! پس می گیرند. ۲۲۰نماینده نامه ای اعتراض آمیز به رییس جمهور می نویسند که این حرف ها چیست معاونت زده، برکنارش کن، آقای مشایی در سفر ترکیه، چین و ماچین دست راست آقای رییس جمهور می نشیند که بله ما هستیم همچنان و کارمان هم درست است.
اما در ماجرای کنکور نمایندگان اعتراض می کنند، وزیر به مجلس می آید و رییس سخنرانی می کند و چند کنفرانس مطبوعاتی برگزار می شود. در اقدامی نادر یک شبه به ظرفیت دانشگاه های تهران اضافه می شود، و دوباره همه می توانند انتخاب رشته کنند.
بله! داستان مجلس ما عجیبن غریباست.
از آنجایی که این روزها مثل اتوبان قم ـ تهران کشدار شده است و هر چه ساعتها می گذرد روز تمام نمی شود، پس نباید انتظار داشت که وقتی می خواهی بنویسی چیز خوبی حاصل شود، حتی اگر نوشتنت در ساعات بعد از افطار باشد. (ساعاتی ماحصل پرخوری و منگی و نعشگی)
شاید به همین دلیل است مجدالدین معلمی (معروف به مجدی) پس از چند مطلب پرو پیمان ناگهان به جاده خاکی می زند و یک مطلب می نویسند (بوووووووووووووق آزاد!)که آخرش هم نفهمیدم چه چیزی را می خواهد بگوید و بعد هم شعری می گذارد که گویا با خواندن آن یهو دلش به جوشش درآمده. حالا گیریم دل تو به جوشش درآمده، چرا ما را به خواندن چندباره آن مجبور می کنی، شاید بد نباشد این سوال را دوباره از خودت بپرسی: من چرا این طوری شدم؟؟
اما در وبلاگ دوستان، مجدالدین معلمی (با اون عکس شش در چهارش)درصدر بوده به گونه ای که محمدباقر نصیری (معروفیتش را نمی توان بگویم چون ممکن است بو دهد) که در نوشتن خزعبلات و البته معشوقانه ها یدطولایی دارد و در بافتن آسمان و ریسمان به هم تبحر خاصی، در جواب کامنت مجدی (نه مجیدی)، دل همه خانواده های ایرانی (به خصوص حاجی زاده) را آزرده و زنگ خطری جدی را برای همه مسئولان در حوزه جوانان به صدا درآورده است. آخه مم باقر با آوردن ساندیس و آدامس خروس نشان چه هدفی را دنبال می کنی؟ می خواهی قبولی من رو تخطئه کنی، بکن. حالا با من مشکل داری چرا دکتر کوشا، افتخار خانواده را با الفاظی چون معتاد و کارتن خواب تحقیر می کنی؟
البته در این هفته اتفاق دیگری افتاده که دنیای مجازی را دچار شوک عظیمی کرد به گونه ای کاربلدان همه متحیر شده اند. بله آقا جعفر روشندل (به قول کاظم: مثبت ترین آدمی که تا حالا دیده ایم) هم بعد از 324 روز به دنیای وبلاگ نویسی بازگشته است. و با شعری از حافظ الطاف دوستان برای استمرار وبلاگش را سپاس گفته است. آخه عزیز من همه دیوان حافظ خونشون دارند، شما میشه از 10 سال فعالیت داوطلبانه ات بگویی که برای جوانان تجربه شود.
از سوی دیگر اگر چه عباس ملک (مدافع حقوق زنان و معروف به ملک مطیعی) و جعفر مرتضوی (با موارد اتهامی بعضا سنگین و کمی مضحک و خنده دار) مدت هاست سکوت کرده اند، حسین ارشید در مطلبی بازهم از شیوه های رایج خویش استفاده کرده است تا آنچه به ذهن خودش درست جلوه می کند را به همه انجمن تعمیم دهد. (به قول مجدی: برادر حسین سلام!نمیدانم چرامیخواهی با شعارهای احساسی حس دلسوزی ما را تحریک کنی و در فضای غم و اشک پیام اخلاقی خودت را قالب کنی اگر هم نمیخواستی دقیقا همین کار را کردهای!!!)
و اگر چه حسین در جواب کامنت دیگری از مجدالدین این گونه نوشته است: ولی گمان نمیکنم طرح نظرات شخصی در میان اعضا -به عنوان یک پیشنهاد دوستانه- یا درج آن در وبلاگ شخصی -به عنوان یک نقد دلسوزانه- را بتوان “مداخله خودخواهانه” تلقی کرد. این نهایت دخالت من است وگرنه، صلاح مملکت خویش خسروان دانند! ولی شاید به جسارت بگویم که اگر حسین آرشید را نمی شناختم به آین نتیجه می رسیدم: (بازهم به نقل از مجدی): باز هم معتقدم حساسیت مضاعف هدایتگرانه در مورد جمع هایی که در حال تجربه هستند خطا است. سیر طبیعی جمعی باید مسئله را درک کند. والا دو سال دیگر به جرم مداخله خودخواهانه محاکمه می شوی. فکر می کنم لازم است یک بار مفصل با آرشید به گفتگو بنشینیم تا حسابی حال کنیم.
احسان کوشا (که صمیمیت و صداقتش را خیلی می پسندم) هم در وبلاگش دو شعر سپید گذاشته و بعد هم چند خطی نوشته که دل هر انسان آزاده ای را به درد می آورد:
اگر وبلاگ فیلتر نمی شد
اگر آزادی بود !
اگر دل فحش دادن را داشتم !
به لجن می کشیدم ...
و از آنجایی که این روزها مثل اتوبان قم ـ تهران کشدار شده است و هر چه ساعتها می گذرد روز تمام نمی شود، پس نباید انتظار داشت که وقتی می خواهی بنویسی چیز خوبی حاصل شود، حتی اگر نوشتنت در ساعات بعد از افطار باشد. (ساعاتی ماحصل پرخوری و منگی و نعشگی)
پابلاگی: واقعا وقتی شروع می کردم فکر نمی کردم چنین چیزی دربیاد، ولی خودم خیلی راضیم اگر چه ممکن است دیگران عقیده دیگری داشته باشند. در ذهنم چیزی نزدیک به هشت یا نه مورد بود که هر کدام را به دلیلی کنار گذاشتم تا ناخوداگاه به این رسیدم. در ضمن از همه دوستانی که از قم، تهران و کاشان، چه از طریق کامنتها، ایمیل، اس ام اس، حضوری و تلفنی به من تبریک گفتند تشکر می کنم و موفقیت روزافزون این دوستان را از خدا خواهانم.
حالا هم از همین حوادث نادر البته نه در مستطیل سبز فوتبال که در چهارضلعی زندگی ام رخ داد و به هر حال بنده هم به جرگه دوستانی پیوستم که ارشدخوان شده اند و ان شاء الله در خدمت علامه و ارتباطاتش خواهیم بود.
البته من هم می دانم شاید نوشتن از این موضوع در اینجا نوعی خودستایی و فخرفروشی به حساب آید، ولی به یک دلیل عمده به آن تن دادم و این همه مقدمه چینی کردم تا به این وسیله از زحمات بی شائبه خانم شهبندی تشکر کنم که اگر یاری و مددرسانی ایشان در راه تهیه جزوه و کتاب و بیشتر از آن همدلی و همراهیش نبود، قطعا چنین حادثه نادری رخ نمی داد! واقعا با وضع درس خواندن بیشتر کیفی و کمتر کمی من هیچ کس فکر نمی کند که این مساله اتفاق بیافتد.
پابلاگی: یک روز که در اتوبوسی با هادی گپ می زدیم، خیلی جسورانه و جدی ـ برعکس همیشه ـ رو به من کرد و گفت: «قبولی در ارشد به این راحتی هم که تو فکر می کنی نیست.» نمی دانم چه شد ولی فعلا شد.