امروز عصر
کنار خیابان طالقانی منتظر ماشین ایستاده بودم. خیابان خلوت بود. پژو 206ای به
آهستگی از کنارم گذشت. کمی بالاتر ایستاد. تنها توانستم بشنوم یکی از سرنشینانش
گفت آقا.پلاکش را دیدم. ایران 78 بود.
گفتم لابد می خواهد آدرس بپرسد. تا آمدم به جلو بروم، دنده عقب گرفت و کنارم
ایستاد. سرنشینانش یک زن و یک دختر بودند. به ظاهرشان می خورد مادر و دختر باشند.
دوباره این چند روز مشغله هایم زیاد شده و فرصت نوشتن همان چند خط درب و داغان را نیز در وبلاگم ندارم. پس تصمیم گرفتم از متن جدا شوم و به حاشیه ها بپردازم.
۱. شنیدم اوباما با این نخست وزیر خوش تیپ ترکیه به مسجدی رفته اند، آنجا هم گفته که اسلام خدمات بسیاری به جوامع انسانی کرده است. از همان سرزمین ترک ها هم بوده که دوباره برای ایرانی ها پیام های خوب خوب داده است. حتی امروز خواندم که همین باراک حسین در برابر پادشاه سعودی ها سر تعظیم فرود آورده. یاد روزهای انتخاباتی ایالات متحده افتادم، آن ها یکی را می خواستند که بعد از کارهای جرج بوش، چهره خود را اصلاح کنند و این حسین آقا چه خوب دارد این مسیر را پیش می رود...
1. چند روز پیش بود که داشتم نسیما را برای چندمین بار ورق می زدم که صفحات سرویس شهر دوباره نظرم را به خود جلب کرد. فکر کردم که خواندن این صفحات که درباره رود سرگردان (یا همان رودخانه قم) است، پس از وقوع سیل چقدر می تواند جالب باشد. مخصوصا هنرمندی ها و ذکاوت هایی که دوست جدیدم مهدی محمدی دوست به خرج داده بود. پس دوباره شروع کردم به خواندن، همان طور که تصاویر بلوتوث از سیل در ذهنم جریان داشت...
تقدیم به عمو عزت که آخرین روزها را در ساختمان شیشه ای جام جم می گذراند
از هنگامه تحویل سال در تلویزیون به خوبی می شد حدس
زد که نوروز88 برای مخاطبانش چیزی نخواهد داشت.
در ابتدا می توان از مجموعه برنامه های تحویل سال نو
یاد کرد. در واقع با حضور رقبایی هم چون شبکه تازه نفس بی بی سی فارسی و شبکه
باسابقه ای هم چون تپش در آن سوی مرزها، سیمای جمهوری اسلامی تلاش بسیاری را به
خرج داده بود تا بتواند مخاطبان بیشتری را به خود جلب کند. حضور ستاره هایی هم چون
لیلا اوتادی در شبکه اول و حضور خواننده ای مثل محسن یگانه و شاعری چون خلیل جوادی
(شاعر شعر معروف محکمه) در شبکه سه ...
حسین در وبلاگش نوشته است شش نفر در سیل قم جان سپرده اند و گویا یکی از بستگان دوستانش هم در همین اتفاق جان سپرده است. به صراحت
بگویم حتی در بم زمانی که آن همه کشته دیدم و آن همه جنازه پیچیده در پتو
در کنار خیابان ها، تا این اندازه ناراحت و مغموم نشده بودم. حتی این
اولین بار بود زمانی که یکی از دوستان مطلع خبر آورد که خودش سه جنازه را
دیده است بازهم باور نکردم. یعنی دلم نمی خواست باور کنم. باور کردن حماقت
برخی تا این اندازه و بی ارزش شدن جان آدم ها تا این حد برایم سخت است...
نوروز 88 مثل خیلی نوروزهای دیگر در حال سپری شدن است و تا چشم به هم زدم دیدمتعطیلات نوروزی به همراه ملحقاتش از نیمه
گذشته. با این احوال و باتوجه به خصلت روزهای بهاری که حس و حال هر کاری را از آدم می گیرد،خوابیدن و تماشاکردن و مطالعه پراکنده و
دید و بازدید و گپ های عیدانهبهترین کارهایی است که می توان انجام داد. البته آپ کردن وبلاگ و
وبگردیهم
از تفریحات نوروزی امسال بود که این پراکنده گویی صرفا در همین راستاست.
یک امروز در جمع دوستان بحث اخراجی ها و مسعود ده
نمکی بالا گرفت...
هنوز دقایقی از نقش بستن تصویر احمدی نژاد بر روی صفحه تلویزیون نگذشته بود که اس ام اس یکی از دوستان نکته سنج رسید: "خداوندا بر این ملت رحم کن و خاطره کشتی را برای ما تکرار نکن"
اما نه تنها آن خاطره تکرار شد بلایی سرمان آمد که ما را از آفریقای
جنوبی به ترکستان برد. افسوس! فوتبال هم از قدم بعضی ها برایمان خوش یمن نبود. به همین راحتی در حضور یکصد هزار نفر در آزادی به سعودی ها باختیم
تا یک بار دیگر امیدمان به اما و اگر کشیده شود. مهم تر از بداقبالی ما ایرانی ها در این اواخر و بد قدمی بعضی ها، ترس از دست دادن نشاط و شادی حضور در جام جهانی آزارمان می دهد ...
تقدیم به استادآقا1، شاید که به هنر جوانان قمی لبخند بزند
تصویر اول، کوی دانشگاه تهران: چندسال پیش بود که یکی از سالن های نمایش کوی دانشگاه تهران فیلم مستند فقر و فحشا را با حضور مسعود ده نمکی نمایش می داد. سالن مملو از جمعیت بود به گونه ای که بخشی از دانشجویان سرپا ایستاده بودند تا واقعیت های پنهان جامعه خود را ببینند. سانسور ناشیانه فیلم سروصدای همه را درآورده بود و بعضا دانشجویان اعتراضاتی می کردند. اما زمانی که مسعود ده نمکی شروع به صحبت کرد اعتراض ها به اوج خود رسید، بخش عمده ای از سالن او را هو کردند و عده ای بر علیه اش شعار دادند. صحبت های ده نمکی هم نه تنها جمعیت را آرام نکرد که تنها سبب شد سالن تقریبا خالی شود. "یک روز ما اون طرف میله ها بودیم و شماها این طرف، ما به سمت شما سنگ می پروندیم و شما در جواب به ما سنگ می زدید. امروز ما اومدیم این طرف پیش شما پس بزارید ما حرفمون رو بزنیم، شمام حرفتون رو بزنید." ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت 0:30  توسط محمد مجیدزاده
|
محمد مجیدزاده ـ دانشجوی کارشناسی ارشد ارتباطات دانشگاه علامه طباطبایی ـ دانش آموخته رشته مترجمی آلمانی دانشگاه تهران ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قدما (آن زمان هایی که عمر من و شما قد نمی دهد) به جای لفظ مطبوعه و روزنامه از واژه "گزت" استفاده می شد، حال این هم قم گزت است، و قرار بود رسانه ای باشد برای قم، اما از آنجایی که در این مملکت هیچ چیز جای خودش نیست، اینجا هم تغییر وضعیت داد و شد مجموعه نوشته های یکی از اهالی قم. اما آنچه اینجا می خوانید شاید یک دهم یا یک صدم آن چیزی است که باید اینجا باشد، از قدیم گفته اند: "هر راست نشاید گفت، جز راست نباید گفت"