تبليغاتX
نون و قلم

نون و قلم

زندگی نه یک اتفاق، که یک هنر است

مرخصی

نظر به مشغله های درسی و کاری حداقل تا 21 شهریورماه تعطیل است.

بعدنوشت:

۱. چقدر دیدن "تولدت مبارک" خواندن برای یک سیاهپوست در ورزشگاهی در قلب برلین زیبا بود.

۲. مهدی برادرزاده عزیزم، هم شروع به وبلاگ نویسی کرده است. اینجا را ببینید.

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 11:30  توسط محمد مجیدزاده  | 

فوتبال در چمن سبز سابق!

اگر اشتباه نکنم دیروز و پریروز هفته دوم لیگ برتر فوتبال برگزار شد. در حالی که این فوتبال حداقل ۳ غایب دارد. غایب اول محسن صفایی فراهانی است که این روزها را گوشه زندان می گذراند. او بدون شک مخترع فوتبال برتر در ایران است. غایب دوم جواد خیابانی است که با حمایت حتی خیابانی خود از میرحسین موسوی فعلا ممنوع التصویر است. غایب سوم برنامه «نود» به همراه عادلش است. به نظر شما باور کردنی است که به دلیل آماده نشدن دکور این برنامه، نود پخش نمی شود؟!

پابلاگی:

۱. شنیده ام تیم هایی مثل ذوب آهن و پاس که لباس شان سبز بوده، گویا ممنوع الپیراهن شده اند.

۲. به خدا این یک مطلب سیاسی نبود، صرفا یادآوری بود.

۳. فعلا که حوصله خودم را هم ندارم، چه رسد به فوتبال.

بعدنوشت:

سایت خبر آنلاین خبر از بازگشت عادل فردوسی پور به شبکه ۳ در بامداد دوشنبه داد. اینجا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 18:26  توسط محمد مجیدزاده  | 

عاشقانه ای که نانوشته ماند

شروع کردم به نوشتن، چند کلمه اول را که نوشتم، یادم آمد امروز 22مرداد است، و دقیقا دو ماه از 22خرداد گذشته است. چند بار کلید دل را زدم و دوباره شروع کردم:

تصویر اول:

چند روز به انتخابات مانده است، طرفداران میر حسین موسوی از میدان راه آهن تا میدان تجریش زنجیره انسانی تشکیل داده اند، دخترها و پسرها، زنان و مردان، پیر و جوان و همه سبز پوشند. این بار بر خلاف عادت مرسوم و در طول زنجیره دختری دست پسری را نگرفته است. نوار یا پوستری حائل است تا کسی انگ بی دینی به طرفداران موسوی نزند. نشاط و شادابی همه خیابان ولی عصر را در برگرفته، ابتکارات به اوج خود رسیده است: پسرکی کاغذ بر سر بسته. روی آن نوشته: احمدی رفت. گوشه ای دیگر مردم دست می زنند و با هم می خوانند: امشب محمود چاخان در مناظره آمار ندارد، نمودار ندارد، نمودار ندارد. پوستر دروغ ممنوع هم در دست بسیاری از اهالی است.

در همین حین چند دقیقه ای با یک خبرنگار سوئدی صحبت می کنم: خیلی عالیه، من فکر نمی کردم ایران چنین کشوری باشه، اینجا همه به دنبال پیروزی نامزدشون هستند. و بعد به برنامه هواداران احمدی در مصلای تهران اشاره می کند: چند دقیقه هم انجا بودم، آدم های آنجا هم برای خودشان دنیایی دارند. و این گونه فضای انتخاباتی ایران را بسیار عالی توصیف می کند.

چند دقیقه بعد سر چهارراه طالقانی اتوبوس هواداران احمدی در مسیر بازگشت به میان طرفداران موسوی می اید. چند نفری می خواهند به اتوبوس اعتراض کنند، اما دست هایی با دستبند سبز در هم گره می شوند تا مخالفان با خیال راحت از آنجا عبور کنند.

تصویر دوم:

چند نفری دست و سوت می زنند، اما همه جمعیت آنها را به سکوت دعوت می کنند: هیس، آقا ساکت. باز هم همه سبز پوشیده اند، کاندیدای مورد حمایت شان در ظاهر شکست خورده اما آنها هنوز سبزند.کنار خیابان گاردی ها کلاه خود خود را برداشته و ایستاده اند.مردم از کنارشان می گذرند و لبخند می زنند. اگر چه کل جمعیت ساکتند، اما صحبت های در گوشی در جریان است: خس و خاشاک تویی، دشمن این خاک تویی، همه حسابی بهشان برخورده است. هر چه باشدبا همه حرف و حدیث ها آنها حداقل 13میلیون نفرند. هلی کوپتری بر فراز جمعیت می آید. همه برایش دست تکان می دهند. ناخودآگاه یاد گفته ها و نوشته های تاسوعا و عاشورای 57 می افتم، داستان هلی کوپتر و محمدرضا شاه و صدای مردم.

تصویر سوم:

هر روز خبر جدیدی می رسد. حداقل چند نفر از دوستانم به بازداشت می روند. یکی یکی بچه ها از قم تماس می گیرند و اوضاع تهران را می پرسند. خودم را به کوچه علی چپ می زنم: خبر ندارم، من فردا امتحان دارم، هیچ خبری ندارم. ولی دلم خون است. فضا خفقان است. جوانان مردم یا کتک می خورند، یا خبرهایی از بازداشت آنها می رسد. سر هر کوچه و خیابان و 4راهی عده ای نظامی ایستاده اند. پسرکان کم سن و سال، کلاه خود بر سر و باتوم بر دست، ایستاده یا بر ترک موتور نشسته اند. در ظاهر هیچ خبری نیست ولی پچ پچ ها در جریان است: مگه چه خبره! این همه نیرو! اینجا شبیه فلسطین شده! دوستم که دیروز میدان انقلاب بوده، از آنچه دیده می گوید. اشاره می کنم، کافی است. این ماجرا به همین جا ختم نمی شود. بازداشتگاه کهریزک، داستان بازداشتی ها، جوانان که به خاک و خون کشیده می شوند، مادران عزادار و نگران. ماجرای دادگاه...

تصویر چهارم:

امروز می خواستم عاشقانه بنویسم، از داوود هم کلاسی ام هم که همیشه می گفت: عشق سوء تفاهمی است میان دو گاو و البته خودش هم دچار این سوء تفاهم شد. می خواستم بنویسم وقتی آدم 27 ساله می شود، عشق برایش مفهوم دیگری پیدا می کند. نمی دانم چرا یاد 22 خرداد، حوادث و ماجراهای قبل و بعد آن افتادم. ناخودآگاه یاد عاشقان و معشوقه هایی که هیچ گاه به یارشان نرسیدند: شاید... شاید معشوقه های محسن روح الامینی، سهراب اعرابی، شاید عاشقان ترانه موسوی، ندا آقاسلطان و ...



+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 14:32  توسط محمد مجیدزاده  | 

نیمه شب نوشته ها

1. این گرفتاری های موسمی هم بد دردی است. یک دفعه چنان کارها سنگین می شود، که حتی فرصت چک کردن نظرات را هم پیدا نمی کنم، چه برسد به این که بخواهم آپ کنم. به هر حال از دوستانی که این چند روزه آمدند و رفتند و کامنت گذاشتند و شاید هم نگذاشتند تشکر می کنم.

2. به خصوص از دوستانی که روز خبرنگار را تبریک گفته اند، صمیمانه ممنونم. اگر چه عرض می کنم من خود را یک خبرنگار نمی دانم. اصولا درباره بحث خبرنگاری در ایران حرف دارم. ایشالا سرفرصت.

3. برخی دوستان منتظر پست جدیدم با مضمون عاشقانه هستند. نمی دانم این موضوع از کجا شروع شد، ولی چون گفته  ام به زودی می نویسم.

4. دیروز به اتفاق چند نفر از دوستان سری به خانه هنرمندان زدیم. خبطی کردم و در کافی شاپش یک شکلات بستنی خوردم 2500تومان، خدایا من را ببخش، گول خوردم. درباره این خانه هنرمندان هم خیلی حرف دارم.

5. امروز یکی دو نفر از دوستان نهیب زدند که فلانی، خیلی سیاسی می نویسی، آخرش سرت را به سقف می چسبانند ها. مواظب باش.

6. چند روز گذشته گرفتار جشنواره اتفاق (مراسم تجلیل از برترین سازمان های مردم نهاد جوانان) بودم. نسیما (نشریه انجمن نسیم اندیشه) مقام دوم نشریات را به دست آورد. به همه بچه ها تبریک می گویم. ضمن این که عرض می کنم لیاقت نسیما، اول شدن بود.

7. دلم می خواهد بروم یک مسافرت، چند روزی بی خیال زندگی کنم. اما مگر این زندگی کوفتی می گذارد؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 1:0  توسط محمد مجیدزاده  | 

مناجات شعبانیه

بارالها! این ۴سال را به دمی بر ما بگذران!!

بعدنوشت:

ظریفی پرسید: مگر احمدی نژاد نگفت رابطه ام با رهبر، رابطه پدر و پسری است، پس چرا جواب نامه رهبر را تا این اندازه دیر و با لحنی غیرمودبانه داد؟!

پاسخ شنید: فرزندسالاری است دیگه!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 16:29  توسط محمد مجیدزاده  | 

ضربه به بدنه اصلاح طلبان یا پیکره جمهوری اسلامی

از دیروز تا به حال شاید شما هم چندین بار عکس ها و تصاویر دادگاه متهمان انقلاب مخملی!! را دیده اید. البته شخصا به خاطر گرفتاری های این چند روزه کمتر فرصت مطالعه و بررسی ابعاد این دادگاه را داشته ام، ولی فکر می کنم این دادگاه به نوعی تصفیه حساب نیروهای اصولگرا (یا بهتر بگویم محافظه کار یا شاید اقتدارگرا) با نیروهای مصطلح به اصلاح طلب است.

خیلی دلسوزانه به عنوان یک فرزند ملت ایران عرض می کنم، اگر چه در ظاهر آتش در کندوی اصلاح طلبان افتاده، ولی دود آن به چشم جمهوری اسلامی خواهد رفت.

پابلاگی:

۱. هر چه سعی می کنم سیاسی ننویسم، نمی شود. شاید این پست یکی به آخرین پست من درباره انتخابات خرداد ۸۸ و حواشی آن باشد.

۲. دیدن چهره داغون محمدعلی ابطحی و لاغر شدن بی اندازه اش حسابی تعجب برانگیز بود.

بعدنوشت:

دارم فکر می کنم محمدعلی در اولین مطلبش بعد از آزادی چه می نویسد؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 19:54  توسط محمد مجیدزاده  | 

آقای ا.ن. و زیرپا گذاشتن سوگند

تا چند روز دیگر مراسم تحلیف و تنفیذ آقای ا.ن. انجام می شود و رییس تقلب و تزویر و دروغ (یا بالعکس) چهار سال دیگر ـ به حق یا ناحق ـ بر کرسی (که قطعا بسیار متزلزل است) خواهد نشست.

اما بد نیست در این فرصت نگاهی به متن سوگند رییس جمهوری بر طبق اصل 121 قانون اساسی بیاندازیم:
بسم‏الله‏الرحمن‏الرحیم "من به عنوان رییس جمهور در پیشگاه قرآن کریم و در برابر ملت ایران به خداوند قادر متعال سوگند یاد می‌کنم که پاسدار مذهب رسمی و نظام جمهوری اسلامی و قانون اساسی کشور باشم و همه استعداد و صلاحیت خویش را در راه ایفای مسوولیتهایی که بر عهده‏ گرفته‏ام به کار گیرم و خود را وقف خدمت به مردم و اعتلای کشور، ترویج دین و اخلاق، پشتیبانی از حق و گسترش عدالت سازم و از هر گونه خودکامگی بپرهیزم و از آزادی و حرمت اشخاص و حقوقی که قانون اساسی برای ملت شناخته است حمایت کنم. در حراست از مرزها و استقلال سیاسی و اقتصادی و فرهنگی کشور از هیچ اقدامی دریغ نورزم و با استعانت از خداوند و پیروی از پیامبر اسلام و اإمه اطهار علیهم‏السلام قدرتی را که ملت به عنوان امانتی مقدس به من سپرده است همچون امینی پارسا و فداکار نگاهدار باشم و آن را به منتخب ملت پس از خود بسپارم."

درباره کل متن سوگند می توان نکته های بسیاری را مطرح کرد، اما معتقدم حداقل در دو مورد شخص آقای ا.ن. سوگند خود را زیر پا گذاشته است.

1. در جریان انتحاب آقای مشایی به عنوان معاون اول و حوادث قبل و پس از آن، می توان به جدیت گفت که آنچه روی داده در واقع نمودی از خودکامگی آقای ا.ن. است. آنگاه که احمدی نژاد پس از حکم رهبر، در مراسم تودیع وی از سازمان میراث فرهنگی به بیان عباراتی در مدح مشایی پرداخت و سپس با تاخیری چند روزه حکم برکناری رهبر را پذیرفت، ولی باز هم مشایی را به عنوان رییس دفتر خود انتخاب کرد. پس از آن هم یک وزیر (یا به نقلی دو وزیر) کابینه خود را به دلیل اعتراضات وارده برکنار کرد، تا هم چنان راه خودکامگی پیش گیرد.

2. اگر از مثال ساده بالا بگذریم می توان موارد متعددی بر نقض این بخش از سوگند یافت، آنجا که آمده است: از آزادی و حرمت اشخاص و حقوقی که قانون اساسی برای ملت شناخته است حمایت کنم. فقط کافی است نگاهی به جریانات بعد از انتخابات به خصوص در برخورد با مخالفان وی انداخت، چنانچه به صراحت اصول مختلف قانون اساسی زیر پا گذاشته شده است.

اصولی هم چون اصل۲۳ (درباره منع تفتیش عقاید)، اصل۲۵ (درباره منع استراق سمع)، اصل۳۲ (درباره ارسال پرونده بازداشت شدگان به دادگاه ظرف ۲۴ ساعت)، اصل۳۸ (درباره منع شکنجه) و اصل۳۹ (درباره منع هتک حرمت به بازداشت شدگان).

و هم چنین زیر پا گذاشتن قانون احترام به آزادی های مشروع و حفظ حقوق شهروندی که ۱۵ ماده دارد، که در آن"کلیه محاکم عمومی، انقلاب و نظامی، دادسراها و ضابطان قوه قضائیه" را از هرگونه بدرفتاری و تحقیر بازداشت شدگان منع می کند. چنانچه در ماده 7 این قانون مصوب مجلس تصریح شده: "بازجویان و ماموران تحقیق از پوشاندن صورت و یا نشستن پشت سر متهم یا بردن آنان به اماکن نامعلوم و کلا اقدام های خلاف قانون خودداری ورزند."

ولی آقای ا.ن. اقدامی عملی در جهت برقراری قانون نکرد. وی حتی در مصاحبه با خبرنگارن از وجود آزادی مطلق در ایران سخن گفت، در حالی که ماجراهای اخیر ـ به عنوان مثال تعطیلی بازداشتگاهی همچون کهریزک ـ می تواند موید عدم پایبندی به قانون اساسی و دیگر قوانین جاری کشور باشد.

در حالی که برخی معتقدند قانون اساسی جمهوری اسلامی از ضعف هایی برخوردار است، اما به نظر می رسد مشکل اصلی در عدم توجه و عدم اجرای قانون اساسی حتی از سوی افرادی هم چون آقای ا.ن. و به طور مکرر است.

بعد نوشت:
می گویند قبل از انتخابات، پول سهام عدالت در روستاها و شهرهای کوچک نقدی توزیع می شده، و گفته می شده: اگر ب آقای احمدی نژاد رای بدهید، دفعه های بعد پول بیشتری می دهیم.
ظریفی می گفت: خوب شد میرحسین رای نیاورد، وگرنه می رفتند پول ها را پس می گرفتند و می گفتند: موسوی گفته پس بگیرید.
+ نوشته شده در  جمعه 9 مرداد1388ساعت 18:12  توسط محمد مجیدزاده  | 

روزگار سختی است!

خبر تا حد زیادی تکان دهنده بود. محسن روح الامینی فرزند مشاور محسن رضایی و البته دبیر کل حزب اعتدال و توسعه، پس از دستگیری در 18 تیر، در زندان اوین به قتل رسید، همان کسی که با چفیه به خاک سپرده شد.

اگر چه شنیده ها حاکی است که او پیش از 18تیر یازداشت شده، اما خبر مرگ او موج جدیدی از واکنش ها را به همراه داشت، تا آنجا که رهبر دستور تعطیلی بازداشتگاه کهریزک را صادر کرد، رییس قوه قضاییه در هفته آخر ریاستش بر این قوه، دستور پی گیری این موضوع را صادر کرد. هم چنین چند نفر از نمایندگان مجلس هشتم برای بازدید به زندان اوین رفتند، و ناجا اعلام کرد برخی ماموران انتظامی افراط کرده اند.

حتی آقای ا.ن. که در کنفرانس خبری بعد از انتخابات به صراحت گفته بود آزادی مطلق در ایران وجود دارد، ناگهان بعد از 40روز یادش آمد گویا یک سری از این آزادی های مطلق بیشتر در اختیار ماموران بوده است تا مردم و در نامه ای به شاهرودی خواستار اعمال حداکثری رافت اسلامی با بازداشت شدگان اخیر شد.

با این اوصاف سوالات بسیاری به ذهن ها متبادر می شود. اول این که آیا پیش از این مسئولان مملکتی از جریانات پیش آمده در بازداشتگاه های قانونی و اکثرا غیرقانونی باخبر نبوده اند؟ آیا با تعطیل کردن بازداشتگاه کهریزک رنج و آزار افرادی هم چون محسن روح الامینی و خانواده هایشان التیام می یابد؟ چرا در نظام حکومت اسلامی که حقوق حیوانات هم مورد توجه قرار گرفته، باید چنین بازداشتگاه هایی وجود داشته باشد، این همان رافت اسلامی است؟

تکلیف دیگر بازداشتگاه های غیرقانونی هم چون طبقه4- وزارت کشور و افراد خودسری که برخی اوقات افراط می کنند، چیست؟ در واقع چرا نظام باید چنین با تاخیر به فکر حقوق بازداشت شدگان بیافتد؟ آیا باید برای یکی از بستگان خودی ها اتفاقی می افتاد تا همه بسیج شوند؟ در حالی که خانواده قربانیانی هم چون سهراب اعرابی امکان تشییع جنازه و برگزاری مراسم برای او نداشته اند، پیکر محسن روح الامینی تشییع و مراسم وی پس از لغو در مسجد بلال در خانه محسن رضایی برگزار شد. آیا مرگ هم خودی و غیرخودی دارد؟

پابلاگی:

1. فکر می کنم دز سیاسی بودن این مطلب کمی زیاد شد، ببخشید.

2. می خواستم در مطلبی با عنوان "لطفا یکی ترمز آقای ا.ن. را بکشد" بعضی دیگر از مسائل اخیر را بررسی کنم، که باشد برای فرصتی دیگر.

3. فعلا دادستان خبرهای جدیدی دارد. اینجا

بعدنوشت:

در همین زمینه بخوانید +


+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 13:47  توسط محمد مجیدزاده  | 

ایشالا که خوشبخت بشی رفیق

امشب حسین هم به نوعی زندگی جدیدش را آغاز کرد. حسین را چند سالی هست که می شناسم. از همایش اول با او آشنا شدم و در همایش دوم بهتر شناختم. چه روزها و البته چه شب هایی را کنار هم گذراندیم. چه شب زنده داری هایی داشتیم. یادت میاد حسین شب های همایش سوم را که در کنار بچه ها گل کوچیک بازی می کردیم و تو واقعا جر می زدی، اعصاب همه را خورد می کردی، ولی صبح دوباره پر انرژی در کنار هم در به در دنبال کارهای همایش بودیم.
آن شب را یادت میاد که قرار بود آقای ا.ن. به قم بیاید، تا صبح بیدار بودیم و  طرح می نوشتیم. (اینجا را ببین) یادت می آید چگونه سنگ بنای نسیما را به کمک بقیه بچه ها پایه گذاری کردیم. یادت می آید اختلاف نظرها، دعواها و جروبحث های مان را. شیراز و فالوده اش را بیاد می آوری؟ انگار آن فالوده برایت شگون داشت.

واقعیتش مرور خاطرات آن روزها اگر چه ناملایماتی هر چند اندک را برایم به همراه دارد، ولی خوشحالم از یافتن رفیق هایی هم چون تو. به اندازه آن لحظه هایی که در کنار هم بودیم و در یک جبهه می جنگیدیم برایت دعا می کنم: ایشالا که خوشبخت بشی رفیق!

پابلاگی:

1. نامه احمدی نژاد و لحنش به رهبر در پذیرش برکناری مشایی به نظرم جالب است. اینجا را ببینید.

2. این هم اظهارات فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی: مهمترین تهدید علیه انقلاب اسلامی را از داخل می دانیم اینجا

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 1:56  توسط محمد مجیدزاده  | 

صبح که بشود

دقایقی به نیمه شب مانده. روبروی مانیتور بر روی زمین نشسته ام. جمعی از بچه ها امشب خانه علی دوره هم هستند و می خواهند مافیا بزنند. هادی زنگ می زند و خبری می دهد که شنیدنش آنچنان متعجبم نمی کند. به هر حال هادی باید به شنیدن این خبرها عادت کند. چند دقیقه با عباس صحبت می کنم. پی گیر چند مورد می شوم. یکی از آنها هماهنگی برای خرید کادو جشن عروسی حسین است. البته عباس هم به انتظار صحت و سقم آن خبر نشسته. قاسم ـ همخانه ای ام ـ گوشه اتاق دیگر خانه مشغول اس ام اس بازی است.

من واقعیتش حوصله هیچ کاری را ندارم. شاید هم تمرکز لازم را ندارم. یک طرف حواسم به مقاله ها و ترجمه هایی است که باید تا اول شهریور تحویل دهم. از آن طرف فکرم به دانشگاه شریف است و کارهایی که حسابی گرفتارم کرده. این کار ستاد خبری و نشریه جشنواره هم با فراز و نشیبش در جریان است. ناخواسته درگیر ششمین همایش بچه های نسیم هم شده ام. تلی از کتاب هم روی هم جمع شده که باید بخوانم. نمی دانم اگر فکر کنم شاید همین طور به کارهایم اضافه شود، مثلا کلی مطلب دارم که باید اینجا بنویسم.

این ها به جز فکر و خیالاتی است که به ذهنم خطور کرده. تصوراتی از آینده که به ذهنم هجوم  آورده، آزارم می دهد. ذهنم حسابی درگیرها هست و نیست هاست، مشغول باید ها و نبایدها. هر لحظه تصمیمی می گیریم و آنی بعد شائبه ای از وهم و ترس بر تصمیماتم سایه می افکند. ترس از گفتن بعضی چیزها به بعضی ها نگرانم می کند. البته باید به اینها سنگینی شرایط جامعه را هم اضافه کنم. آدم می ترسد هر چه بگوید شنود می شود و فردا هم چون پتکی بر سرش فرود می آید. هیچ چیز سرجایش نیست و من علی الحساب قاط زده ام.

الان که دوباره این چند خط را خواندم، نمی دانم چرا اینها را نوشته ام، اما فکر می کنم باید  می نوشتم، خوب که فکر می کنم  مطمئن می شوم صبح که بشود حالم بهتر است.

بعدنوشت:

دوستی در کامنت خصوصی از آزادی بیان دم زده بود، می خواستم صراحتا بگویم وقتی از آزادی صحبت کردید، ناخواسته یاد حرف های آقای ا.ن. افتادم که از آزادی مطلق در ایران می گفت، در حالی که مردم بالای پشت بام ها شعار می دادند و خیابان ها زیر چکمه نظامیان بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 23:46  توسط محمد مجیدزاده  |