ساعت 4 و 55 دقیقه است و یواش یواش برای خوردن سحری آماده می شوم. همین چند دقیقه پیش بخش عمده ای از کار ترجمه متنی با عنوان «کهکشان اینترنت» در توصیف کتاب کاستلز درباره جهان شبکه ای را انجام دادم. متن آسانی بود و ترجمه اش در حد هلو. (البته این هلو با آن هلو قطعا بسیار متفاوت است) شاید بهتر باشد بگویم در حد گلابی(البته نه مثل نوشته های مسیو گلابی). اصلا بی خیال. همان آسان بگویم بهتر است.
مثل هر شب سایت اینترنتی روزنامه اعتماد را همزمان بازکرده ام و تیترهایش را نگاهی می اندازم:
شکایت دولت از آیت الله صانعی/ توضیحات سردار فضلی درباره بازگشایی دانشگاه ها/ به جریان برانداز واقعی مشکوک هستیم/ عباسپور: دانشجوی ستاره دار نداریم
خوشبختانه نه خبری از شیخ است و نه خبری از دکتر رحیمی معاون اول.(چشم ندارید ببینید ایشون دکترا دارن!) چون قطعا هیچ کس نمی خواهد تنها رسانه پیشرو جریان موسوم به اصلاحات مثل بقیه سر به نیست شود. بگذریم!
و از آن زمان که مرخصی گرفتم تا امروز دو مقاله مانند با عنوان «روزنامه نگاری شهروندی» و «نظریه توسعه و لزوم توجه به بعد فرهنگی آن» را سرهم کرده ام. یکی برای کار ترم دکتر کیا به همراه همان ترجمه فوق. و دیگری برای دکتر افخمی به همراه ترجمه وصف شده در ذیل و یک معرفی کتاب با عنوان «درآمدی بر مطالعات ارتباطی»نوشته جان فیسک.
در زمینه کاری هم اوضاع بد نبود، اگر چه رضایت بخش هم نبود. چرا که روزه داری روزهای طویل المدت نای کارکردن را از همه گرفته است. البته می دانید که آن مرخصی با سه مطلب شکسته شد: حنا: من سیرم/ داستان ما آدم ها / داستان تراکت و سی دی
الان هم نگران 10 صفحه ترجمه ای هستم با عنوان «رویکردی فرهنگی به ارتباطات» نوشته: جیمز کری. که باید به فارسی برگردانده و خلاصه شود) مشکل اصلیش این است که مثل متن فوق الذکر هلو و گلابی نیست (این جیمز کری با جیم کری خیلی متفاوت است.)
و من هم تنها فردا را فرصت دارم، چون اگر خدا بخواهد پس فردا عازم سفرم، سمت جنوب و سواحل نیلگون خلیج همیشه و از ازل تا ابد فارس! (خداییش یاده مشایی افتادم). آقا عباس به همه بگو که من دوبی نمی خواهم بروم، بلکه می خواهم بروم قشم. خداییش دوستان اگر چشم تان شور است اینجوری نگاه نکنید.
می دانم هفته پیش شمال بودم و ماسوله، این هفته می خواهم بروم جنوب و قشم، هیچ ربطی هم ندارد. صرفا بعد از چند سال بی سفری (بر وزن بی سحری) ییهو این دو سفر با فاصله نزدیک ردیف شده دیگر! صرفا در این روزهای عزیز دعایم کنید.
بعدنوشت:
این متن چند دقیقه پس از ارسال، اصلاح شد و به پیشنهاد دوستان دوباره اصلاح می شود.
+ نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 4:57  توسط محمد مجیدزاده
|
روزهای آخر پاییز بود و هوا یک نموره سرد می زد. کنار چهارراه ولی عصر ایستاده بودم، منتظر یکی از دوستان. مثل همیشه شلوغ بود و مردم از سروکول هم بالا می رفتند. کنار خط عابر پیاده در پیاده رو مرد میانسال با کت رنگ و رو رفته طوسی و شلوار مشکی بور شده به رهگذران تراکت تبلیغاتی می داد. تراکت هایش در واقع کارت ویزیت آبی رنگ یک شرکت خدماتی اینترنتی بود، ای دی اس ال یا دیال آپ شاید هم وایرلس. یادم نیست. عده کمی می گرفتند و خیلی ها بدون توجه رد می شدند.
به لطف تاخیر دوستم چند دقیقه ای آنجا ماندنی شدم. سرصحبت را بازکردم. اسمش علی بود: من قبلا تو یه خیاطی کار می کردم. ولی کار نبود، اومدم بیرون. از روزگار نالان بود: اوضاع خراب شده، کار کاسبی نیست. اقتصاد مملکت نابود شده. مجبور شدم بیاییم این کار را بکنم.
دو فرزند داشت. ماهی هشتادهزارتومان اجاره خانه می داد. خانه اش زیرزمینی بود در یک از محله های پایین شهرری. اما خونگرم بود و گلایه مند از برخورد بد مردم: من نمی دونم چرا مردم اینجوری بهمون نگاه می کنند. خوب چاره ای نداشتم دیگر. بهتر از کار خلاف که.
و مرتب این طرف و آن طرفش را نگاه می کرد: می ترسم یه آشنا من رو ببینه، خیلی بد میشه. می دونی که چقدر حرف مفت زن زیاده.
چند دقیقه نگذشت. موتورسواری کنار پیاده رو ایستاد. چند دقیقه با علی صحبت کرد. و گازش را گرفت و رفت. علی خودش ادامه داد: آخرش از همون چیزی که می ترسیدم سرم اومد. داداشم بود. میگی این چه کاریه آخه. آبرومون رو بردی.
با مکث کوتاهی از علی پرسیدم: داداشت چی کارس؟ نگاه معنی داری کرد: داداشم سی دی تکثیر می کنه و می فروشه.
پابلاگی:
۱. وقتی میزان درآمد علی را پرسیدم، یک رقم ناچیزی گفت که من خجالت زده شدم. هر چه فکر کردم مبلغ دقیقش یادم نیامد.
۲. از آن روز به بعد هر کسی کاغذی، تراکتی، بروشوری توزیع می کند، می گیرم. حتی اگر چند ثانیه بعدش در سطل زباله باشد.
۳. قسمت این بود شب قدر از علی بنویسم.
+ نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 15:45  توسط محمد مجیدزاده
|
داستان ما آدم ها داستان عجیبی است، داستان نخواستن ها و خواستن ها، داستان مار و پونه ای که ناخواسته در لانه اش سبز می شود و داستان...
+ نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 1:59  توسط محمد مجیدزاده
|
تقدیم به آقا عباس ملک محمدی که چند بار پیشنهاد داد پیش از موعد مقرر بنویسم
لحظه های آخر سفر بود که فرصتی پیش آمد با علی مجد خلوت کنیم، روی صندلی های سفیدپوش مینی بوسی که راننده اش هم چون فیلم های آرتیستی می راند، رویمان به جاده در تاریکی شب بود، خط های منقطع سفید وسط آن و پشت سرمان لحظه های شادی و سرور دوستانم.
علی پرسید: به چی فکر می کنی؟ گفتم: به مقاله هایی که هنوز ننوشته ام، گفت: سفر خوب بود؟ بیدرنگ لحظات 3روز را در ذهنم مرور کردم: خیلی خوب، بهتر از این نمی شد و ادامه دادم: علی واقعا به چنین سفری نیاز داشتم. سرصحبتم باز شده بود و علی مثل همیشه گوش شنوایی داشت: میدونی علی، همه مسائل درسی و کاری به کنار، تو حوادث بعد از انتخابات داغون شدم، بهم خیلی سخت گذشت. دوباره خیلی چیزها را به یاد آوردم. همه آنها را برای علی می گفتم و او هم گویا با سکوتش مهر تایید بر آنها می زد. خاطراتی که نوشتن از آنها برایم خیلی آزاردهنده است.
تو همین حین بود که جعفر با همان لحن همیشگی و گیرایش گفت: خب دوستان اگر اجازه بدن اختتامیه ای رو برای سفر در نظر گرفتیم که می خواهیم اجرا کنیم. چون آقا عباس خسته است، من این کار رو انجام می دم.
و لحظه های سفر دوباره در ذهنم شکل گرفت. یاد کل های رایج سر درست کردن شام شب اول و ماجرای جوجه روز دوم. یادشعرهای سفر. یاد دریا که 57 عشقمان را برده است، ساحل، اتوبان کرج، یاد کلید گم شده شب اول و پانتومیم شب دوم. یاد قایق و قایقرانش که چند دور اضافه ما را چرخاند، یاد عکس انداختن مان. یاد حنا: من سیرم. سرسبزی منظره ها و صفا و صمیمیت همسفرها. یاد ماسوله و یاد نسیم بی مثالش. نسیمی که جان تازه ای را به کالبدم دمید و شاید امید تازه ای برای سبز اندیشیدن، به سبزی زمین شمال و آسمان دل همسفرانم.
بعدنوشت:
این سفر ماسوله هم سفری شد برای خودش. درباره این سفر می توانید در لینک های زیر بیشتر بخوانید:
+ اعتراف(یادداشت های دورشهر)/ + دریا ...اولین عشق مرا بردی (ناطوردشت)/ + بی شباهت به بهشت نیست (زابا)/ + بهترین سال های زندگی ما (روی صندلی لهستانی)/ + سفر (عابر پیاده)/ + به یادم باش به یادم باش... (قنبیت)/ + سبز مثل تو، سبز مثل دوستی، سبز مثل ماسوله (نفس عمیق)/ + خیلی خوشحالم (چشمک های یواشکی)/ + ای کاش نرفته بودم (سکوت و شب)/ + سفر ماسوله (شوخی زندگی)
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 4:34  توسط محمد مجیدزاده
|