شاهد از غیب رسید: از دانشگاه زنجان تا پیام نور قم
البته حسین با توجه به دقت همیشگی اش این موضوع را پی گیری کرده و اطلاعات کامل تر و دقیق تری را به دست آورده. اینجا را بخوانید.
ادامه مطلب
زندگی نه یک اتفاق که یک هنر است
البته حسین با توجه به دقت همیشگی اش این موضوع را پی گیری کرده و اطلاعات کامل تر و دقیق تری را به دست آورده. اینجا را بخوانید.
احمد(بچه خوی) را دو هفته پیش در دانشگاه دیدم. او هم فارغ التحصیل شده و الان مشغول خدمت مقدس! سربازی است و پشت فرمان گشت راهوار ناجا. دو سال ارشد علوم سیاسی شرکت کرد و قبول نشد. هنوز هم به گمان خودش و به گمان بعضی ها جز ستاره داران بوده است که نامش جزء پذیرفته شدگان نیست. دیدنش دنیایی از خاطرات را زنده کرد که بیشترش تقابل و البته رفاقت بود.
تقابل در دیدگاه ها و عقاید، در باورهای عقیدتی و مذهبی، در نحوه کار کردن و انجام فعالیت ها و البته رفاقت از نوع رفاقت های بی نظیر دانشجویی.
یک بار در روزگار دانشجویی و در نشریه به انجمن اسلامی تاختم که او عضوی از آن بود و یک دفعه او رفته بود پیش معاون فرهنگیمان که از نشریه ما شکایت کند که حتی صدای دکتر هم درآمده بود که شما رفیقید و بعید است و ...
حضور سرزده و مشترک مان در دانشکده دو هفته پیش برای معدودی که ما را می شناختند جالب بود و البته شک برانگیز! ...
1. ترم آخر تحصيل بود و من 5 واحد بيشتر نداشتم. 3 واحد پروژه که اصلا کلاس نداشت و 2 واحد با دکتر البرزي. براي همين 2واحد به دانشکده رفته بودم که دوستان گفتند جلسه پرسش و پاسخ با مسئولان است برويم. خنده ام گرفت. آخر من را چه به جلسه پرسش و پاسخ. گيريم من پرسشگر خوبي باشم ولي مطمئنا هیچ مسئولی پاسخ گوي خوبي نيست. تازه من چه بسيار اين جلسات پرسش و پاسخ را رفته ام و الان ديگر چهار طرف دانشکده را بوسيده و الکم را آويخته ام. اما به اصرار دوستان بالاخره رفتم.
بعد از 2 سال از آن جلسه دو مساله هم چنان در ذهنم باقي مانده است...
فردا صبح هم که قیل و قال
منتشر شد، بازهم جنجالی بودیم. با فوتوشاپ عکس تابلوی دانشکده را دست کاری
کرده بودیم و زده بودیم روی صفحه اول. روی تابلو نوشته بود: دانشکده زبان
های خارجی و تغییرش دادیم به دانشکده بی زبان ها ...
دوران دانشجویی (اگر واقعا دانشجویی باشد) سرشار از خاطرات است. به خصوص آنهایی که از شهری به شهر دیگر هجرت صغرا می کنند و خوابگاه دانشجویی سرپناهشان می شود. حال اگر مثل من، خوابگاهتان خوابگاه کوی دانشگاه تهران باشد که دیگر هم فال است وتماشا.
اگر از همه چیز خوابگاه بگذریم، از شب های خوابگاه نمی توان گذشت. شب های دود و دخانیات، شب های مستی و راستی، شب های عاشقی و دلتنگی، شب های خستگی و امید و شب های بحث و جدل...
حالا هم از همین حوادث نادر البته نه در مستطیل سبز فوتبال که در چهارضلعی زندگی ام رخ داد و به هر حال بنده هم به جرگه دوستانی پیوستم که ارشدخوان شده اند و ان شاء الله در خدمت علامه و ارتباطاتش خواهیم بود.
البته من هم می دانم شاید نوشتن از این موضوع در اینجا نوعی خودستایی و فخرفروشی به حساب آید، ولی به یک دلیل عمده به آن تن دادم و این همه مقدمه چینی کردم تا به این وسیله از زحمات بی شائبه خانم شهبندی تشکر کنم که اگر یاری و مددرسانی ایشان در راه تهیه جزوه و کتاب و بیشتر از آن همدلی و همراهیش نبود، قطعا چنین حادثه نادری رخ نمی داد! واقعا با وضع درس خواندن بیشتر کیفی و کمتر کمی من هیچ کس فکر نمی کند که این مساله اتفاق بیافتد.
پابلاگی: یک روز که در اتوبوسی با هادی گپ می زدیم، خیلی جسورانه و جدی ـ برعکس همیشه ـ رو به من کرد و گفت: «قبولی در ارشد به این راحتی هم که تو فکر می کنی نیست.» نمی دانم چه شد ولی فعلا شد.