تبليغاتX
نون و قلم

نون و قلم

زندگی نه یک اتفاق که یک هنر است

شاهد از غیب رسید: از دانشگاه زنجان تا پیام نور قم

دیروز در حالی که ۱۶آذر حداقل در قم گرمی خاص خود را داشت و اس ام اس دوستان یکی پس از دیگری با متون مختلف روز دانشجو را تبریک می گفتند، اس ام اسی از یکی از دوستان به دستم رسید که متن خبر آن را دیشب در بعضی سایت ها دیدم و لینکش را در پیوندهای روزانه گذاشته بودم، به هر حال بسیار متاسفم که دانشگاه ها گویی همه دارند به این سمت می روند:

البته حسین با توجه به دقت همیشگی اش این موضوع را پی گیری کرده و اطلاعات کامل تر و دقیق تری را به دست آورده. اینجا را بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1387ساعت 15:6  توسط محمد مجیدزاده  | 

در پاسداشت 16 آذر، روز دانشجو: مقصر ما دانشجویانیم

احمد(بچه خوی) را دو هفته پیش در دانشگاه دیدم. او هم فارغ التحصیل شده و الان مشغول خدمت مقدس! سربازی است و پشت فرمان گشت راهوار ناجا. دو سال ارشد علوم سیاسی شرکت کرد و قبول نشد. هنوز هم به گمان خودش و به گمان بعضی ها جز ستاره داران بوده است که نامش جزء پذیرفته شدگان نیست. دیدنش دنیایی از خاطرات را زنده کرد که بیشترش تقابل و البته رفاقت بود.
تقابل در دیدگاه ها و عقاید، در باورهای عقیدتی و مذهبی، در نحوه کار کردن و انجام فعالیت ها و البته رفاقت از نوع رفاقت های بی نظیر دانشجویی.
یک بار در روزگار دانشجویی و در نشریه به انجمن اسلامی تاختم که او عضوی از آن بود و یک دفعه او رفته بود پیش معاون فرهنگیمان که از نشریه ما شکایت کند که حتی صدای دکتر هم درآمده بود که شما رفیقید و بعید است و ...
حضور سرزده و مشترک مان در دانشکده دو هفته پیش برای معدودی که ما را می شناختند جالب بود و البته شک برانگیز! ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 16 آذر1387ساعت 2:52  توسط محمد مجیدزاده  | 

دهانت را می بویند که اعتراض نکرده باشی!

1. ترم آخر تحصيل بود و من 5 واحد بيشتر نداشتم. 3 واحد پروژه که اصلا کلاس نداشت و 2 واحد با دکتر البرزي. براي همين 2واحد به دانشکده رفته بودم که دوستان گفتند جلسه پرسش و پاسخ با مسئولان است برويم. خنده ام گرفت. آخر من را چه به جلسه پرسش و پاسخ. گيريم من پرسشگر خوبي باشم ولي مطمئنا هیچ مسئولی پاسخ گوي خوبي نيست. تازه من چه بسيار اين جلسات پرسش و پاسخ را رفته ام و الان ديگر چهار طرف دانشکده را بوسيده و الکم را آويخته ام. اما به اصرار دوستان بالاخره رفتم.

بعد از 2 سال از آن جلسه دو مساله هم چنان در ذهنم باقي مانده است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 1:32  توسط محمد مجیدزاده  | 

نشریه دانشجویی ما

داستان این گونه آغاز شد. روی چند برگه کاغذ پرینت گرفتیم: فردا، قیل و قال، دانشکده زبان ها. و بدین ترتیب از همان اول راه، جنجالی شروع کردیم. لشگری به بچه ها گفته بود که اگر بخواهید شلوغی(1) کنید من خودم شخصا نمی گذارم. (لشگری یکی از کارمندان آموزش و مسئول برگزاری امتحانات و البته فرد بسیار دوست داشتنی دانشکده زبان هاست)

فردا صبح هم که قیل و قال منتشر شد، بازهم جنجالی بودیم. با فوتوشاپ عکس تابلوی دانشکده را دست کاری کرده بودیم و زده بودیم روی صفحه اول. روی تابلو نوشته بود: دانشکده زبان های خارجی و تغییرش دادیم به دانشکده بی زبان ها ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آذر1387ساعت 22:54  توسط محمد مجیدزاده  | 

شب های خوابگاه

دوران دانشجویی (اگر واقعا دانشجویی باشد) سرشار از خاطرات است. به خصوص آنهایی که از شهری به شهر دیگر هجرت صغرا می کنند و خوابگاه دانشجویی سرپناهشان می شود. حال اگر مثل من، خوابگاهتان خوابگاه کوی دانشگاه تهران باشد که دیگر هم فال است وتماشا.

اگر از همه چیز خوابگاه بگذریم، از شب های خوابگاه نمی توان گذشت. شب های دود و دخانیات، شب های مستی و راستی، شب های عاشقی و دلتنگی، شب های خستگی و امید و شب های بحث و جدل...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 23:34  توسط محمد مجیدزاده  | 

معجزه و حوادث نادر فوتبال

همین چند هفته پیش بود که یکی از دوستان خیلی جدی پرسید که آیا من به معجزه اعتقاد دارم؟ و من هم در جوابش خیلی جدی تر گفتم: نه! ولی به حوادث نادر فوتبال چرا! و بعد از گفتن آن کلی خاطراتی فوتبالی - به خصوص بازی ایران و استرالیا - در ذهنم مرور شد.

حالا هم از همین حوادث نادر البته نه در مستطیل سبز فوتبال که در چهارضلعی زندگی ام رخ داد و  به هر حال بنده هم به جرگه دوستانی پیوستم که ارشدخوان شده اند و ان شاء الله در خدمت علامه و ارتباطاتش خواهیم بود.

البته من هم می دانم شاید نوشتن از این موضوع  در اینجا نوعی خودستایی و فخرفروشی به حساب آید، ولی به یک دلیل عمده به آن تن دادم و این همه مقدمه چینی کردم تا به این وسیله از زحمات بی شائبه خانم شهبندی تشکر  کنم که اگر یاری و مددرسانی ایشان در راه تهیه جزوه و کتاب و  بیشتر از آن همدلی و همراهیش نبود، قطعا چنین حادثه نادری رخ نمی داد! واقعا با وضع درس خواندن بیشتر کیفی و کمتر کمی من هیچ کس فکر نمی کند که این مساله اتفاق بیافتد.

پابلاگی: یک روز که در اتوبوسی با هادی گپ می زدیم، خیلی جسورانه و جدی ـ برعکس همیشه ـ رو به من کرد و گفت: «قبولی در ارشد به این راحتی هم که تو فکر می کنی نیست.» نمی دانم چه شد ولی فعلا شد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 23:23  توسط محمد مجیدزاده