66/6/6:
من: کودکی که هنوز 5سالگی اش تمام نشده
بود. کودکی مثل بقیه، تنها کمی آرام تر و سربه زیرتر (تا حد زیادی خجالتی
گویا) نکته خاصی درباره آن سال های خودم یادم نیست. آن سال ها تنها مرا به
یاد جنگ می اندازد. (آژیر قرمز: علامتی که هم اکنون می شنوید، علامت خطر
است...) این که طبق روال آن سال ها که شهرها بمباران می شد و مردم هر کدام
به جایی پناه می بردند، ما هم رهسپار ولایت مان شده بودیم.
ایران: جنگ به سال هشتم خود رسیده بود و
نبرد نه تنها در جبهه ها ادامه داشت، بلکه در این ایام تاسیسات نفتی ایران
مورد حمله قرار می گرفت. میرحسین موسوی نخست وزیر و آیت الله خامنه ای
رییس جمهور بود. مملکت هم به صورت کوپنی اداره می شد. به هر حال جنگ بود و
مملکت شرایط خاص خودش را داشت. پای صحبت مردم که بشینی، علیرغم طولانی شدن
جنگ از آن روزها حداقل به بدی یاد نمی کنند.
77/7/7:
من: دانش آموز کلاس سوم دبیرستان دین و
دانش خیابان باجک قم. سوم دبیرستان برایم یادآور خاطرات خوبی است. من،
احمد، محمد، محسن و علیرضا بیشتر اوقات با هم بودیم. ردیف اول کلاس هم می
نشستیم. اوج با هم بودن مان سفر اصفهان بود، خیلی خوش گذشت. آن سال ها
بیشتر رمان می خواندم، ابله را دقیقا خاطرم هست، آتش بدون دود، یادم می
آید کتاب امیرکبیر هاشمی رفسنجانی را هم خواندم. گویا آن روزها هم نوجوان
سر به زیری بودم و منضبط. اسنادش هم موجود است! نمره های انضباط 6ترم
دبیرستان: 19.5ـ19ـ20ـ 19ـ19.5ـ20 خیلی کم سیاسی بودم. هنوز درگیر با آن
چیزهایی که سال ها بر آن تاکید شده بود.
ایران: بیش از یک سال می شد سید محمد
خاتمی بر کرسی ریاست جمهوری ایران نشسته بود. همین هفتم مهرماه هفتاد و
هفت در دانشگاه تهران سخنرانی خوبی داشت که مورد استقبال شدید دانشجویان
واقع شد. شعار سید محمد این بود: «زنده باد مخالف من!» آن روزها صحبت از
اصلاح طلبی هم داغ بود. فضای دانشگاه ها هم طبق شنیده هایم حسابی سیاسی
بود. فرصتی فراهم شده بود تا جامعه چندصدایی در جامعه ایجاد شود، اگر چه
بعضا فشارهایی از سوی جناح محافظه کار(یا اقتدار گرا) وارد می شد.
88/8/8:
من: لیسانس مترجمی آلمانی دارم. و
دانشجوی ارشد رشته ارتباطات. هر جا هم فرصتی فراهم شود، برای رفع غم نان
به کسب روزی می پردازم. یادم داده اند که روزی باید حلال باشد، پس سعی می
کنم، کم نگذارم. در این دنیا هیچی ندارم. جز همه خانواده عزیزم و دوستانی
که نبودشان حسابی کلافه ام می کند. فکر نمی کنم دیگر سربه زیر باشم، یعنی
در دانشگاه یادم گرفتم آدم اگر ساکت باشد، آدم نیست، و این اندک تجاربم را
مدیون دانشگاه می دانم. هرگز فعالیت سیاسی نداشته ام و چند باری از سوی
گروه های مختلف سیاسی دعوت به همکاری شده ام که نپذیرفته ام. آرزویم بعد
از سلامتی خانواده و دوستان، این است که تا می توانم به سفر بروم. بقیه اش
را شما بهتر می توانید بگویید.
ایران: چند ماهی از انتخابات دهم ریاست
جمهوری می گذرد، انتخاباتی که حرف و حدیث های زیادی به همراه داشت. می
گویند فردی به اسم محمود احمدی نژاد رای آورده است. چه قبل و چه بعد از آن
هیاهوهای بسیاری بود. الان اصلاح طلبی در حد فحش است، و جامعه به سوی تک
صدایی پیش رفتست و تنها فردی به اسم رسایی است که خیلی سروصدا می کند.
وضعیت دانشگاه ها به نظرم خوب نیست، گویا دیگر در دانشگاه ها کسی زندگی
کردن یاد نمی گیرد. راستی شعار محمود هم این است: «آزادی مطلق در ایران
وجود دارد.»
پابلاگی:
1. خداییش می شد حداقل چند صفحه درباره این روزها نوشت، ولی بازهم بدون ویرایش نوشتم و چیزهایی که در لحظه به ذهنم رسید.
2. شاید جالب باشد بدانید پدرم با چند
روز و چند ماه این طرف و آن طرف تاریخ تولد شناسنامه برادرم را 44/4/4 و
خواهرم را 55/5/5 گرفته است.
+ نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 12:51  توسط محمد مجیدزاده
|
چند روزی می شود می خواهم بنویسم، اتفاقن مواردی مختلفی در ذهنم است برای نوشتن، اما فرصت نمی کنم. علی الحساب همین چند کلمه و عذرخواهی بابت دیر اپ کردن و این که کمتر فرصت سر زدن به دوستان و جوابگویی الطافشان را دارم.
+ نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 10:16  توسط محمد مجیدزاده
|
تهران دقیقه ای پیش لرزید
من حالم خوب است و خبرهای تکمیلی متعاقبا اعلام می شود
+ خبر در ایرنا ۱۴:۳۱:۰۰
+ خبر در ایسنا ۱۴:۳۱:۱۹
وبلاگ نون و قلم ۱۴:۳۲
+ خبر در مهر ۱۴:۳۷
+ خبر در برنا ۱۴:۴۰
بعد نوشت:
+ اینجا هم آخرین زمین لرزه های ثبت شده در موسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران
+ اینجا هم اطلاعات بیشتر به همراه عکس ماهواره منطقه
+ نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 14:32  توسط محمد مجیدزاده
|
عصر سه شنبه در میدان 72تن از
سمند نقره ای رنگ پیدا شدم. 20روزی می شد
قم نبودم. واقعیتش دلم تنگ شده بود، برای خانواده، دوستان
و البته قم. بعد از چک و چانه بر سر قیمت و توافق نسبی، ترک موتور اولین موتورسوارجوانی
که داد می زد،
"موتور! موتور!" نشستم. کلاچ دستی را کمی رها کرد، به قول معروف گازی داد به موتورسیکلت هوندا100
اش، موتور از جایش کنده شد و حرکتش را آغاز کرد.
نسیم خنکی بر صورتم خورد. همان اول می خواستم
نظرش را درباره هسته ای شدن قم بپرسم، که خودم را کنترل کردم. در واقع می خواستم
سوالاتی که دوستان تهران نشین چندین بار از من پرسیده بودند، از او بپرسم. مثلا بدانم
مسافران دیگر هم در این باره سوال کرده بودند یا نه.
یاد
چند روز پیش افتادم که بحثم با یکی از دوستان از قم هسته ای به امکانات شهر رسید. شهری
با بیش از یک میلیون نفر، 3سالن سینما، یک سالن تیاتر، یک فرهنگسرا و چند خانه
فرهنگ نیمه تعطیل. یادم می آید آن روز سعی کردم بحث را عوض کنم. اصلا این غر زدن
ها تا کی؟! اما آن دوستم ول کن نبود. از بازدیدش از شهر گفت و این که چرا شهر هم
چون ویرانه هاست. بازهم سعی کردم غر نزنم و بحث را عوض کنم. گفتم: در قم چندین پروژه
بزرگ شهری در حال اجراست که اگر به بهره برداری برسد، خیلی خوب می شود.
موتور
به تقاطع کمربندی و خیابان خاکفرج رسید. ساختمان استانداری کامل تر شده بود. با آن
پوشش سیمانی و سفیدش. پیش خودم فکر کردم که عمر استانداری استاندار جدید، حتما به
این ساختمان می رسد، اگر چه خیلی از طرح های استان مثل زیرگذر عماریاسر را چندین
استاندار رصد کرده اند. می گویند خواهرزاده باهنر است، حداقل
خیلی ها او را به عنوان مدیر میانه رو و با فکر نه
چندان بسته می شناسند. اولین استاندار روحانی. قطعا طلبگی اش را در این شهر گذارنده و به بالا
و پایین این شهر آشناست.
یاد محمد علی افتادم. طلبه
جوانی اهل هند که با دوست کنیایی اش از نمایشگاه رسانه های دیجیتال بازدید می
کردند. چند دقیقه ای با هم هم کلام شدیم. طلبه مدرسه حجتیه بود. بحث به فاصله
دانشجویان و طلبه ها در قم رسید. از مشکل دانشجویان گفتم و نوع نگاهشان. او هم از مشکلاتشان
گفت، از نبود امکانات برای طلاب خارجی. شماره اش را گرفتم تا در قم با هم دوری
بزنیم، هر چند با تردید شماره اش را داد.
موتور تا جایی که می توانست
خلاف می رفت. از میان جدول ها و موانع طبیعی و غیرطبیعی، هر طوری بود می خواست مرا
به باجک برساند. غوطه ور در افکار خودم بودم، چند متری از کوچه مان رد شد، وقتی
فهمید به پیاده رو پیچید و با اشاره من سرکوچه مان ایستاد. اسکناس سبز را از جیبم
درآوردم و به دستش دادم. سریع گازش را گرفت و دور شد. شاید مسافر بعدی از او بپرسد برای او به
عنوان یک جوان قمی، قم هسته ای با قم غیرهسته ای چه تفاوتی دارد؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 19:50  توسط محمد مجیدزاده
|
سومین نمایشگاه رسانه های دیجیتال شب گذشته به پایان رسید. نمایشگاهی که به نظرم ضعیف ترین نمایشگاهی بود که تاکنون از آن بازدید کرده یا در آن حضور داشته ام. این ضعف علاوه بر محتوا شامل اجرا هم می شد. گویا رقابتی میان محتوا و اجرا برای کسب مقام ضعیف تر بودن بود.
از سوی دیگر به نظر می رسد لفظ "رسانه دیجیتال" در میان ارشادیون معنای نادرستی یافته است، چون بخش عمده ای از غرفه های حاضر ربطی به موضوع نمایشگاه نداشت. ضمن این که نمایشگاه مملو از شرکت هایی بود که تنها خدمت شان ارسال اس ام اس است یا نرم افزارهایی به غایت ضعیف را ارائه می دادند.
علاوه بر این، تحریم بخشی از شرکت های فعال در این زمینه و عدم حضور آنها ضربه مهلکی بر پیکره نیمه جان این نمایشگاه وارد کرده بود. وانگهی تقریبا همه غرفه های بخش خصوصی به انتهای شبستان برده شده بود و غرفه های عمدتا دولتی یا وابسته به نهادهای خاص در ورودی نمایشگاه قرار داشت. ضمن این که نگاه سیاسی خاص ارشادیون را در این نمایشگاه می شد به خوبی احساس کرد. از ضعف بخش بین الملل که بگذریم، غرفه استان های مختلف هم چیزی برای عرضه نداشتند و به قول یکی از غرفه داران یکی از استان ها: «به ما گفته بودند حاضر شوید که ما هم شدیم.»
با این اوصاف به جرات می توان بگویم نمایشگاه رسانه های دیجیتال هم به درد مزمن دیگر نمایشگاه های دولتی مبتلا است. گروهی که برای اولین بار طرحی را به نهاد دولتی ارائه می دهند و خودشان از سر شوق و ذوق نمایشگاهی درخور را رقم می زنند که در سال های بعد رو به تباهی می رود. همان بلایی که رسانه های دیجیتال هم به آن دچار شده است، چنانچه با توجه به جمع کثیری از حاضران در دوره های مختلف این دوره هم بازدیدکننده کمتر و هم سطح کیفی پایین تری داشته است.
پابلاگی:
۱. حجت الاسلام حمید رضا غریب رضا هم در این نمایشگاه بود، با وبلاگش گفتگوی دینی و با رونمایی از بانک اطلاعات نخبگان جهان اسلام. فرصتی شد در مراسم رونمایی این سایت شرکت کنم و گپ کوتاهی با هم بزنیم. خوشحالم که جوانی اینچنین خستگی ناپذیر در این شهر تلاش می کند. وی نسیما و اعضایش را جوانان عدالتخواهی می داند که فعالیت شان می تواند تاثیر بسزایی در رشد شهر قم داشته باشد.
۲. مهدی هم بود و دوستش در غرفه خانه امریکای لاتین. چند دقیقه ای با هم صحبت کردیم. بیشتر درباره انتخابات شورای مرکزی نسیم، و حرف هایی که زده بودم. مهدی هم نکاتی را گفت که به نظرم قابل توجه بود، به خصوص برخی دردهایی که نسیم به آن مبتلاست.
۳. حراست نمایشگاه و ناهماهنگی آنها در کل آزارم داد، آخر گفته اند حراست، نگفته اند... .
۴. نمایشگاهی ۱۱ روزه و هر روز ۱۲ ساعته قطعا رالی است که در آن استقامت و نه کیفیت و کمیت حرف اول را می زند.
۵. این چند خط را نوشتم تا این روزهای اسبی در ذهنم بماند.
+ نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 12:27  توسط محمد مجیدزاده
|
روزگاری یک تیم فوتبال بود، قهرمان شده بود. علی رغم این که یک سری افراد مثل آقای ح.م. کارشان تفرقه اندازی در تیم بود. یک آقایی که می گفتند خوب است، مدیر بود. آقایی که خوب بود و مدیر بود را برداشتند، آن تیم فوتبالی که قهرمان بود، به قهقرا رفت. حالا یک آقایی که قبلا هم می گفتند خوب نبود، مدیر هم نبود را برداشتند، و همان آقایی را که می گفتند خوب بود و مدیر بود را برگرداندند.
نتیجه: این فوتبال واقعا ایرانی است.
پابلاگی:
۱. البته من آن زمان به دلایلی با مدیریت کاشانی در پرسپولیس حال نمی کردم.
۲. خداییش خدا از علی آبادی نگذرد، که فوتبال واقعا ایرانی ما را، واقعا ایرانی تر کرد.
۳. لطفا در غنی سازی هر چه بیشتر داستان پست قبل هم چنان کمک کنید.
بعدنوشت:
+ فوتبال واقعا ایرانی۱، + فوتبال واقعا ایرانی۲
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 19:1  توسط محمد مجیدزاده
|
خیلی وقت می شود تلویزیون دولتی ایران را تحریم کرده ام و اساسا و اصولا برنامه هایش را تماشا نمی کنم. دقیقا از روز بعد از انتخابات، به جز اندک دقایقی هیچی ندیده ام. بخش عمده ای از این اندک دقایق تنها قسمت هایی از سریال شبکه ۳ در ماه رمضان بود. سریال خورشید پنجم. و از همان روزها دارم به ۲۴ سال دیگر فکر می کنم. می خواستم درباره ۲۴ سال بعد بنویسم، گفتم جالب تر است که همه دوستان در این زمینه کمک کنند. منتظر نوشته های شما درباره آینده هستم.
مشخصن سیدعلی مجد، باقر نصیری و خودم جزء شخصیت های این داستانیم. علی مجد جدیدن از زندان آزاد شده، باقر مدیرکل پست استان و من هم هم چنان همین جوریم. تا ببینیم چه می شود؟
+ نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت 21:30  توسط محمد مجیدزاده
|
چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد. از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت، خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد. ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند. در حال مستاصل شد....
از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت: اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم. قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت: اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي... نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم...
قدري پايين تر آمد. وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت: اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟ آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم.
وقتي كمي پايين تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد، نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟ ما از هول خودمان يك غلطي كرديم.
غلط زيادي كه جريمه ندارد.
کتاب کوچه، احمد شاملو
+ نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 11:31  توسط محمد مجیدزاده
|
واقعیتش را بخواهید جمعه عقربه های ساعت کمی از ساعت ۱۲نیمه شب گذشته بود، مطلبی مفصل درباره نسیم نوشتم. در آن از دوستان عزیزم در شورای پنجم (حمید مهاجرانی، علی مدرسی، مجتبی طباطبایی، آزاده آقایی، طاهره ظریفیان، محمد حسن ناجی، هاشم ظریفیان) به دلیل یک سال زحمت بی شائبه تشکر کردم.
ضمن این که به دیگر دوستان عزیزم (هادی مجیدی، علی مبینی، سارا نجات بخش، اکرم حسینی، رقیه غیاثی، هادی استادتقی زاده و زکیه افشاری) برای حضور در جمع اعضای اصلی و علی البدل شورای ششم تبریک گفته و برای آنها و توامان نسیم آرزوی موفقیت کردم.
علاوه بر این باتوجه به شناخت اندک خود از نسیم و به منظور کمک ناقابل به دوستان خوبم در این مجموعه یک سری راهکارها و پیشنهادات مطرح کردم. از قضا لحظه ای به قول معروف برق قطع شد، سیستم ری استارت شد و کل مطلب از دست برفت، و دیگر حوصله ای هم برای نوشتن و تایپ مجدد نبود. گویا قسمت نبود که این راهکارهای راهگشا، علمی و عملی، علنی شود.
به هر حال تنها نکته ای را که از آن چند خط باید متذکر شوم این است که به نظر من نسیم تقسیم بندی اعضا تحت عنوان قدیم و جدید یا هر عنوان دیگری ندارد و قرار است دوستان دانشجوی قمی در کنار هم فعالیت کنند، در شهری که امکان فعالیت برای دانشجویان در عرصه های مختلف اجتماعی وجود ندارد و مجموعه دانشگاه های استان هم نه تنها دردی را درمان نمی کنند، بلکه بر صعوبت فعالیت های فرهنگی و اجتماعی در استان می افزایند.
وانگهی همیشه گفته ام که حکایت نسیم همچون لنگ کفشی در بیابان است و آنچه از نسیم برای مان می ماند، همین دوستی ها و درکنار هم بودن هاست.
+ نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت 16:28  توسط محمد مجیدزاده
|
تک تک تصاویر اول مهرماه ۱۳۶۷ خاطرم هست. بعدازظهری بودیم. مدرسه امیرکبیر. خیابان باجک. قبل از این که بروم مدرسه با مهدی و هادی بچه های جاسم آقا همسایه دیوار به دیوارمان عکس یادگاری انداختیم. با کله های کچل شده.
هنوز خوب یادم هست که همان روز اول تو صف ایستادیم و وقتی من این طرف و آن طرف را سرک می کشیدم، داداش حسین را دیدم که کمی دورتر ایستاده بود و هوایم را داشت.
یادم می آید روز اول رفتم کلاس آقای باقری، اول کار شلنگی را از کمدش در آورد و به همه ما نشان داد تا حسابی گربه را دم حجله بکشد و همین باعث شد فردایش پدر کلاسم را عوض کند و بروم کلاس آقای خداپرست. اگر اشتباه نکنم معلم کلاس اول جیم. خداپرست مهربان بود. کمی سرش خلوت شده بود و وقتی پرسید: پدرت چه کاره است گفتم خامه فروش. با تعجب نگاهم کرد. حتی یادم می آید تا چند وقتی یکی از بچه ها با مادرش سرکلاس می آمد.
و همین طور سال های تحصیل پشت سرهم امدند و رفتند. سال دوم آقای رمضانی. سال سوم آقای ... (ییهو از یادم رفت)، سال چهارم آقای خرمیان و سال پنجم آقای ممتحن. راهنمایی و دبیرستان و پیشدانشگاهی هم به سررسید. اما هر چه خوب فکر می کنم می بینم ۱۲سال تحصیل دوران مدرسه برایم هیچ چیزی نداشت. نمی دانم مشکل از من بوده یا سیستم آموزشی مملکت؟!
پابلاگی:
۱. بعدها کاشف به عمل آمد که آقای خداپرست فکر می کرده که پدرم تنها از میان لبنیات خامه می فروخته و برایش این موضوع خیلی عجیب بوده است.
۲. هر چه فکر کردم اسم هیچ کدام از هم کلاسی های سال اول یادم نیامد. باید بروم دنبالش.
۳. جا دارد از دوستانی که به هر نحو محبت کردند و تولد این حقیر را تبریک گفتند تشکر کنم. ایشالا در تولدشان جبران کنم.
۴. می خواستم درباره سفر قشم بنویسم، اما با توجه به تاکید سید علی مجد منصرف شدم. شوخی کردم ان شالله به زودی می نویسم.
بعدنوشت:
به صورت رندوم دارم وبلاگ دوستان را می خوانم و کامنت می گذارم، جسارت نباشد اگر کسی از قلم افتاد
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 13:39  توسط محمد مجیدزاده
|