حظ آزادی اندیشه
عده ای پوستر میرحسین را در دست گرفته اند و دور میدان می چرخند، گاهی با شور و حال خاصی شعار یک یا حسین تا میرحسین سرمی دهند. گاهی هم سوت و کف می زنند. عده ای از طرفدارن احمدی نژاد در جواب آنها کف می زنند که ناگهان به صلواتی ختم می شود. کمی آن طرف تر جوانی لباس مشکی به تن کرده است. از گونی سفید همراه خود چند پرچم سه رنگ ایران را خارج می کند و به دست مردم می دهد. پسر دیگری با لبخند نوارهای سبز را میان عابران تقسیم می کند.
مرد سوار بر وانت که پیراهنش را بر روی شلوارش انداخته، در یک دست پوستر احمدی نژاد و در دست دیگر پرچم حزب الله در دست دارد. کانتینری وارد میدان می شود. تمام بدنه ماشینش را عکس میرحسین چسبانده. صدای بوق بلندش توجه همه را جلب می کند. گروهی تشویق و عده ای دیگر هو می کشند.
مقابل سینما دختری با روسری سبز با جوانی که محاسنش را به عنوان نمادی از تفکرش بلند کرده، صحبت می کند. صحبت ها درباره دروغ های احمدی نژاد و شعارهای میرحسین است. زن از تمدن ایرانی می گوید و مرد از قانون و عدالت و نفی شعارهای پوپولیستی! بعد از چند سوال و جواب دختر ناگهان می پرسد:
ـ آقا شما چرا به من نگاه نمی کنی؟!
مردجوان که حدودا 26یا 27 ساله است، جوابی نمی دهد!
ـ آقا من از شما شوال پرسیدم، می خوام بدونم!
مرد جوان دستی به محاسنش می کشد.
ـ این جزیی از اعتقادات منه...
انتخابات 88 آنها را روبروی هم قرار داده است. آدم هایی که شاید بارها از کنار هم رد می شدند و مخفیانه به هم متلکی می انداختند، امروز به واسطه دفاع از اندیشه شان مقابل هم ایستاده اند و با احترام با هم گفتگو می کنند. در حالی که دور میدان چند ماشین پلیس پارک کرده اند. سرنشینان این خودروها تنها نظاره گر شور و هیجان مردم اند و به هیچ کس کاری ندارند.
چه روزهای خوبی است، روزهای محظوظ شدن از آزادی اندیشه.